تبليغاتX
بین خودمون باشه







 

...

 

... دلم سکوت میخواهد ... دلم فقط و فقط سکوت میخواهد ... سکوت ... ساکت که باشد مینشیند به تماشا ... به تماشای اطراف ... به تماشای آسمان ! ... به آسمان که نگاه میکند سراسر سکوت میشود ... وای خدای من ... اسم آسمان که می آید دلم داغ دلش تازه میشود ... دل من خیلی بی جنبه است ! ... تا اسم آسمان میآید دست و پایش شل می شود ... هوس یک تکه ابر میکند ! ... پا میکوبد بر زمین برای بدست آوردن تکه ای ابر ! ... هر بار بلند بلند برایش میگویم که به جای پایکوبی ! باهم برویم کنار پنجره تا ابری را ببینیم ... سر آخر دق میدهد مرا سر این موضوع ! ... راستی دلم یک پیانو هم میخواهد ! ...  تو نمیدانی که برای دلم /پیانو/ یک رویای شبانه است ! ... صدای پیانو دلم را تا ابرها بالا میبرد و پرواز می دهد ... ولی ... الان که اسم پیانو را برایش آوردم گفت که دیگر آرزوی پیانو هم ندارد ! ... گفت فقط یک تکه ابر میخواهد که سر خسته اش را ساعتها بر روی آن بگذارد تا آرام بگیرد ... گفت که توان شنیدن نوای جادویی پیانو را هم ندارد ... الان فقط سکوت میخواهد ... سکوتی که دلش را آرام کند ... سکوتی که شاید کمی آرامش برایش به ارمغان بیاورد ... چند روزیست که وقتی دردی هولناک به سراغ دلم میآید برایش حرف میزنم ... برایش میگویم که باید بگردد اساسی ریشه این درد را پیدا کند ... نمیشود که دلی درد بگیرد و راهی نباشد برای شفایش ! ... دارم در گوشش زمزمه میکنم که خوب ببیند درونش را تا عامل درد را پیدا کند ... تا چاره ای بیابد برای رهایی از این درد ... دارم برایش میگویم که همین دردهاست که باعث می شود من و او رشد کنیم ... چپ چپ نگاهم میکند ! ... طوری که انگار مرا نمیشناسد ! ... برایش میگویم که دیری نیست که متوجه شده ام که همین دردهاست که ما را رشد میدهد ... که تعالی میبخشد به روح آدمی ... خنده اش میگیرد ... باید هم خنده اش بگیرد ... درد اجازه نمیدهد که به حرفم فکر کند ... ولی ... ولی ... دل که کارش فکر کردن نیست ! ... دل که نباید فکر کند ... دل فقط و فقط حس میکند ... حس میکند خوبی را ... حس میکند شادی را ... عاشق احساس خوبیهاست ... وای بر روزی که دردها را حس کند ... وای بر روزی که غم ها آوار شود بر سر دل ... این ها را که میگویم دلم با بغض نگاهم میکند ... به دلم حق میدهم ... دردی را حمل میکند به سنگینی کوه ها ... او که کارش حمل دردها نیست ... مگر چقدر توان دارد که بتواند ذره ذره درد را حس کند ... لمس کند ... بچشد ... باید نجاتش بدهم از این درد مهلک ... باید رهایش کنم از این غم ... باید راهی بیابم برای شادیش ... برای پروازش ... برای اوج گرفتنش ... قبل از اینکه تماماً به خواب فرو رود ... باید ... باید ...

 

پ.ن : تمامی ِ حس های پنج گانه ام را از دست داده ام  ... فقط درد است که ذره ذره خودنمایی میکند ...

پ.ن : لبخندم را جایی جا گذاشته ام ... همین یک لبخند برایم مانده بود ... روزهاست که آن را هم گم کرده ام ...

 

 

 

+ | 87/03/30 | 19:18 | حسین |

..............................................................................................................

 

چشام بستس ...

 

ساعت شش و سی و پنج دقیقه صبح ... ساعت با زنگهای ممتدش محکم دستم را میگیرد از گرداب درون ... محکم ... ثابت میشوم در جایم ... دلم قرص می شود که بیدار شدم ... که بیرون آمدم از هیاهو ... که رها شدم از کابوس ... که رها شده ام از خواب ! ... با تنی خسته چشمهایم را میگشایم ... چشمهایم آرام آرام ‌، می ایستند ... آرام آرام ... مدتیست که می چرخند در خواب ... میچرخند و میچرخند و میچرخند و مرا می چرخانند در گرداب کابوس ... آرام بر میخیزم از جا ... چشمانم را میبندم ... نه ! ... هنوز اطمینان ندارم که بیدار شده ام ! ... دستانم را به دیوار میگیرم و جلو میروم ... آرام آرام ... میرسم به آئینه ... چشمانم را باز میکنم ... مردی در آئینه است ... سلام میکنم ... جوابم را میدهد ... سلام ! ... لبخند میزنم ... لبخند میزند ! ... دلم آرام میگیرد از این لبخند ... چه خوب است که در ابتدای صبح کسی به تو لبخند بزند ! ... برایش میگویم که چه دیدم در خواب ... سرش را تکان میدهد ... فکر میکنم که میشنود حرفهایم را ... آری ... گوش میدهد به حرفهایم ... میگویم و می گویم و میگویم ... اشاره میکند ... می فهمم که دارد دیر میشود ... چشمانم را میبندم و آبی به صورت میزنم ... نمیبینم که او هم همین کار را میکند یا نه ! ... آب سرد رگه هایی از شادابی را به درونم هدایت میکند ... دوباره و دوباره ... سیراب میشوم از شادابی ! ... سیراب !! ... از مرد درون آئینه خداحافظی میکنم ... میگوید به امید دیدار ، برو به سلامت ...  

ساعت هفت و سی دقیقه ... ایستگاه مترو  ... هوای خنکش را دوست دارم ... باد خنکی که به صورتم مینشیند دلم را آرام میکند ... تکیه میدهم به صندلی ...به تماشا مینشینم مرد و زن را تا قطار بیاید ... می آیند تک تک ... آرام مینشینند ... شاید این باد خنک دل آنها را هم آرام میکند ... نمیدانم ... قطار می آید ... شلوغ است ... دلم نمیخواهد که بلند شوم ... دلم دستانش را محکم به صندلی میگیرد ... دلش نمیخواهد که برود ... میخواهد بماند و به تماشای سکوت بنشیند ... سکوت پس از محو شدن در تونل ... آن لحظه ای که همه رفته اند و تو مانده ای به تماشا ... به تماشای سکوت ... قطار میرود و در تونل محو میشود ... چشمهایم را میبندم و سکوت را به اعماق افکارم هدایت میکنم ... باد خنک باز هم صورتم را در مینوردد ...  زمانی نمی گذرد ... سکوت میشکند ... آری ... کوتاه است ... خیلی کوتاه ... ولی می ارزد به آرامشش ... به ماندن و با قطار دیگری رفتن ...

ساعت دوازده و سی دقیقه ... نشسته ام پشت میز ... اعداد سر سازگاری ندارند با من ... نمیخواند جمعشان ... هی میپرند این ور و آن ور ... حوصلهء شیطنتشان را ندارم ... میروم کنار پنجره ... آسمان دارد خودنمایی میکند ... من آسمان را خیلی دوست دارم ... من ابرها را خیلی خیلی دوست دارم ... دلم دستهایش را میبرد تا اولین ابری که در آسمان خودنمایی میکند ... محکم در آغوشش میگیرد ... محکم ... لطافت ابر دلم را می نوازد ... دلم میخواهد یک ابر بچینم و با خودم ببرم خانه ! ... ولی نمی شود که ! ... چشمانم گره میخورد به گلهای محوطه ... چقدر شادابند ... چقدر ... کاش میشد که این قالب تن را رها کنم و بروم بنشینم کنارشان ... بشوم یک گیاه ... با همان شادابی ... تلفن زنگ میزند ... یک بار ... دو بار ... پنج بار ... بر نمیدارم ! ... دلم نمیخواهد !! ... ولی باید بردارم ... باید تکلیف خودم و آن اعداد بازیگوش را یکسره کنم ... به دلم میگویم که ابر کار دارد و میخواهد برود !! ... قبول نمیکند ! ... قول میدهم که یک ساعت دیگر باز کنار پنجره خواهیم بود ... دلم با غصه ابر را رها میکند ... گره چشمانم را از گلها باز میکنم و میروم سمت تلفن ...

ساعت پنج ... عصر شده ... میرسم خانه ... دائم بهانه میگیرد دلم ... از این ساعت شروع میکند به بد قلقی ... صبح ها میتوانم سرش را به اعداد و ارقام و ابر و ماه و خورشید گرم کنم ... ولی به خانه که میرسم بد میشود ... راست میگوید ! ... حق با اوست ! ... حقش را میخواهد ! ... چنگ میزند ... جیغ میکشد ... خودش را به زمین میکوبد ... اشک میریزد ... به خدا اشک میریزد ... های های زار میزند ... محکم در آغوشش میگیرم ... اشکهایش را پاک میکنم ... آرام در گوشش زمزمه میکنم که آرام باش عزیزم ... همه چیز درست میشود ... من همه تلاشم را میکنم که تو آرام باشی ... کمی آرام میشود ... امید را میبینم در چشمانش ... اشکهایش را پاک میکند ... اشکهایش را که پاک میکند ، اشکهای من سرازیر میشود ... نمیداند ... نمیداند که من چه میکشم که همه تلاشم را دارم میکنم که خواسته اش را اجابت کنم ... ولی ... نمیداند ... نمیداند خیلی چیزها را ... نمیداند خیلی حقایق را ... حقایقی که هیچکس نمیداند ... هیچکس ... هیچکس ...

ساعت یازده شب ... نمیتوانم از این ساعت بنویسم ... نمیتوانم ... اگر بخواهم بنویسم چیز سیاهی میشود ... خیلی سیاه ... خیلی خیلی سیاه ... فقط اینکه میخواهم بخوابم ... میخواهم کاری کنم که اول دلم بخوابد و بعد خودم ... بغلش میکنم ... دور اتاق راهش میبرم ... وعده خرید آنچه که دوست دارد را میدهم ... برایش فیلم میگذارم ... ولی نمیشود ... برایش موزیک بی کلام میگذارم ... عاشق موزیک بی کلام است ... در بدترین زمانها ... در اعماق سیاهیها ... اگر روی آتش هم ایستاده باشد با موزیک بی کلام کمی آرام میشود ... انقدر میشنود تا کمی آرام شود ... کمی ... چشمهایش را که میبندد نوبت خودم میشود ... حالا یکی باید بیاید دست مرا بگیرد ... خدای من ... حالا یکی باید بیاید دست مرا بگیرد ... چهارستون بدنم میلرزد ... انقدر میلرزد که فرو میریزد بند بند استخوانهایم ... حالا یکی باید بیاید دست مرا بگیرد ... ولی ... نه ! ... کسی نیست ... باید بروم تا برسم به اولین آشنا ! ... آشنای هر روزم ... باید برایش بگویم که چه میگذرد در وجودم ... باید بشنود حرفهایم را ... باید مرا در بیاورد ازاین آشفتگی ... از این بی تابی ... دیوانه وار میروم به سمت آئینه ... میبینمش ! ... او هم آشفته است ... او هم مثل من پریشان است ... اشکهای او هم بند نمیاید ... سلام میکنم ... با همان حال سلام میکند ... میگویم برایش ... تند تند ... یک نفس ... میگویم و زار میزنم ... های های ... دلم بیدار میشود ... او هم زار زار میگرید ... هر دو زار میزنیم در برابر مرد توی آئینه ... او هم حال خوبی ندارد ... گوش میدهد ... در میان حرفهایم دلداری میدهد ... دستانش را از درون آئینه بیرون میآورد و مرا در آغوشش میگیرد ... حالا هر سه با هم گریه میکنیم ... هر سه ...

ساعت  دوازده شب ... سرم را که میگذارم روی بالش جان در بدنم نیست ... باید بخوابم ... میدانی ؟ ... خواب برای خستگی جسم خیلی خیلی خوب است ... وقتی که آرام بخوابی همهء  خستگیهای جسمیت محو میشود ... همه شان ... ولی ... مگر خواب میاید به این چشمان از صبح باریده ؟ ... میشمارم تا ۱۰۰ ... یک ... دو ... سه ... .... شصت و نه ... هفتاد ... ... نه ! ... نمیشود ... انقدر دلم را با بی کلام خوابانده ام که خودم هم عادت کرده ام ... میگردم به دنبال یک بی کلام ... که کمی محزون باشد ... آرام باشد ... و التیام بدهد به همهء زخمهایم ... که دستم را بگیرد ببرد به سمت یک خواب ِ خوب ... /این/ بی کلام را خیلی دوست دارم ... خیلی ... دستت را میگیرد و کمی آرامت میکند ... شاید انقدر تلخ شده باشم که این بی کلام تلخ به مذاقم شیرین باشد ... میشنوم و میشنوم ... بارها ... بارها ...

ساعت دوازده شب تا ساعت شش و سی و پنج دقیقه صبح ... چیزی نمیتوانم بگویم ... چشام بستش ... جهانم شکل خوابه ... عذابه ... اضطرابه ... اضطرابه ... روبروم ...

 

پ.ن : من باید بلند بشم ... من باید بایستم ... باید ... باید ...

 

 

+ | 87/03/21 | 12:59 | حسین |

..............................................................................................................