مشکلی در اجرای برنامه " هلال ماه شوال " پیش آمده است.
شاید این مشکل به خاطر بروز رسانی آسمان باشد ، لطفا درخواست خود را برای رصد هلال ماه تا سحرگاه ۲۹ رمضان تکرار کنید و اگر همچنان مشکل ادامه داشت به اطلاعیه های بعدی توجه فرمائید ...
پ.ن : با مشکلات اخیر بلاگفا ، اگه شب 29 ماه رمضون همچین اروری تو آسمون دیدین تعجب نکنید ! ...
+ |
85/07/28 | 15:1 | حسین
|
..............................................................................................................
... آخر شب بود ... خسته از کار روزانه داشت میرفت سمت خونه که یهو چشمش افتاد به ویترین یه فروشگاه ... وای خدا ! ... چی میدید ؟ ... یه پیانوی مشکی رنگ داشت از اون پشت بهش چشمک میزد ! ... همونجا وایساد ! ... زل زد به پیانو ... آخه ... اون عاشق پیانو بود ... از بچگی آرزو داشت که یه پیانو داشته باشه ... منتها ... موقعیت خانوادش طوری نبود که بتونن براش یه پیانو بخرن ... وقتی پیانو میدید انگار که یه عمر دوباره بهش داده بودن ... یه جون تازه ! ... بعد از چند دقیقه خیره موندن ... یه نگاه به ساعتش کرد ... نزدیکای یازده شب بود ... داشت دیر میشد ... آخه کار عقب مونده زیاد داشت و تا صبح هم چند ساعتی بیشتر نمونده بود ... راه افتاد ... صدای پیانو تو گوشش زنگ میزد ... رسید سر چهار راه ... بی توجه به اطراف اومد که از چهار راه رد بشه ... هنوز هوش و حواسش دنبال اون پیانو بود ... ناگهان ... یه صدای ترمز شدید ... برخورد مرد به شیشه ماشین و پرت شدنش وسط خیابون ... دنیا جلو چشماش تیره و تار شد ... چند لحظه بعد ... چشماشو که باز کزد ... به نظرش اومد که زیاد بدنش درد نمیکنه ! ... تعجب کرد ... بلند شد ... یه نگاه به خودش کرد ... هیچیش نشده بود ! ... باورش نمیشد ... پیش خودش گفت : عجیبه ...با این شدت تصادف کردم ولی چرا چیزیم نشد؟ ... تو همین فکرا بود که یهو دید پشت سرش صدای همهمه مردم بلند شده ... برگشت ... وای خدا چی میدید ... خودش رو دید که غرق به خون افتاده وسط خیابون ... خشکش زد ... یعنی مرده بود ؟ ... یعنی اون روحش بود ؟ ..." وای خدا نه ! ... حالا زوده ! ... من آرزو زیاد دارم ... زن و بچم ... زندگیم ... کارم " ... داشت با خودش اینا رو میگفت که یهو دید داره میره به سمت بالا ... آره ! ... داشت پرواز میکرد به سمت آسمون ! ... آخه ... دیگه زندگیش روی زمین به پایان رسیده بود ... دیگه نمیتونست به آرزوهایی که تو زندگیش داشت برسه ... با سرعت شروع کرد به بالا رفتن ... تو همین حین ... از اون بالا ... دوباره چشمش افتاد به همون ویترین ... پیانو ! ... دوباره داغ دلش تازه شد ... پیش خودش گفت ..."حیف ! ... اگه زنده بودم ... سعی میکردم که یه پیانو بخرم ... بعدش میرفتم پیش یه استاد که همه فوت و فن کار رو بهم یاد بده ... عصرا که میومدم خونه ... مینشستم پشت پیانو و خستگیمو در میکردم ..." تو همین فکرا بود و داشت میرفت بالا و بالاتر ... اصلا حواسش به اطراف نبود ... یهو ... یه صدای وحشتناک از پشت سرش شنید ! ... برگشت ! ... وای خدا ! ... یه هواپیما داشت با سرعت میومد طرفش ... سعی کرد که خودش رو بکشه کنار تا هواپیما بهش نخوره ... ولی ... از اونجایی که هنوز به وضعیت جدید عادت نکرده بود ... نتونست تکون بخوره ... هواپیما با سرعت هر چه تمام تر بهش برخورد کرد و ............ چشماشو که باز کرد ... دید که وسط چهارراهه ... هیچکس تو خیابون نبود ! ... ناباورانه ... یه دستی به سر و صورتش کشید ... نه ! ... هیچ خونی نبود ! ... سالمه سالم بود ! ... هیچ جای بدنش هم درد نمیکرد ... انگار نه انگار که چند دقیقه پیش با یه ماشین تصادف کرده بود ... بلند شد ... خاک پیراهن و شلوارش رو با دست پاک کرد ... گیجه گیج بود ... نمیدونست چیکار کنه ... دور و برش رو نگاه کرد ... باز چشمش افتاد به اون ویترین ! ... بازم ... معطل نکرد ... با سرعت خودشو رسوند پشت ویترین ! ... یه نگاه بهش کرد و یه لبخند زد ... یه لبخند شیرین ! ... آره ! ... انگار که پیانو یه عمر دوباره بهش داده بود ... یه جون تازه ! ...
پ.ن : یه داستان کوتاه ! ... شاید ! ...
+ |
85/07/17 | 0:35 | حسین
|
..............................................................................................................
آهاااااااااااای آرامش ! ... تا حالا فکرشو کردی ، چه خوب میشه که برگردی ؟! ...
پ.ن: ببار ای ابر بارونی ، که تشنم از دگرگونی ، ببر من را به آرامش ، که خستم از پریشونی ...
+ |
85/07/14 | 23:24 | حسین
|
..............................................................................................................
... بین خودمون باشه ... این روزا هیچ حرفی بین خودمون نمیمونه ! ...
+ |
85/07/12 | 23:25 | حسین
|
..............................................................................................................
... اَللهُم انّی اَسئَلُکَ ، حَوّل حالَنا الی اَحسَن الحال ! ...
+ |
85/07/09 | 5:17 | حسین
|
..............................................................................................................