یادداشتهای یک دیوانه (6) ... اندر احوالات مسیر نمایشگاه کتاب !
۱۸/۲/۸۵ ... میدان ونک ... ساعت ۲ بعد الظهر ... (صدای یه نفر که از اعماقش داد میزد! ) نمایشگاه ۲ نفر ... بدو رفتیم ۲ نفر ... رفتم طرفش و گفتم : نمایشگاه ... یهو دستمو گرفت و شروع کرد به دویدن ... من
بهش گفتم : آقا اگه طلا جواهر میخوایی بگو همینجا وا کنم بدم بهت ... یه خنده ای کرد و گفت : ماشین چند تا کوچه پایین تره ... حالا من برو ، راننده برو ... مگه میرسیم به ماشین ... هفت کوه و هفت دریا رو طی کردیم تا رسیدیم به ماشین ... تقریبا یه چهارراه قبل نمایشگاه ! ...
ادامه مطلب
..............................................................................................................
