تبليغاتX
بین خودمون باشه







 

سال نو مبارک ...

سال نو

....خيلی وقت بود که خوابيده بود و خيال بيدار شدن هم نداشت .... يه روز يه بوی آشنايی به مشامش رسيد.... بو ٬ خيلی براش آشنا بود ولی هر چی فکر کرد يادش نيومد بوی چيه .... احساس کرد اطرافش صدا مياد .... يواشکی زير چشمی يه نگاه به اطراف کرد ... باورش نمی شد .... همه بيدار شده بودن و اون خواب مونده بود .... داشت دير می شد .... بايد سريع دست به کار می شد .... يه دستی به سر و صورتش کشيد و از خواب بيدار شد .... حالا ٬ اون هم مثل شکوفه های ديگه ٬ نويد بهار رو می داد ...

دوستان عزيز ؛

فرا رسيدن بهار طبيعت رو به همه شما تبريک ميگم و براتون آرزو دارم که :‌

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهرياری بر قرار و بر دوام

سال خرم ٬ فال نيکو ٬ مال وافر ٬ حال خوش

اصل ثابت ٬ نسل باقی ٬ تخت عالی ٬ بخت رام

                                                      مادام ايام به کام ...

 

 

+ | 83/12/27 | 19:10 | حسین

..............................................................................................................

 

(:

لبخند واگيردار است ٬ شما ناقل آن باشيد ...

 

+ | 83/12/23 | 2:30 | حسین

..............................................................................................................

 

داستان امروزی (4) ...

ديد ماموری زنی را توی راه     کو همی گفت : ای خدا و ای اله

تو کجايی تا شوم من همسرت     رختخواب آيد بگيرم در برت

تاپ پوشم بهر تو با استريچ     جای می نوشم به همراهت سن ايچ

پا دهد صندل برايت پا کنم     تا خودم را در دل تو جا کنم

زانتيايت را بشويم روز و شب     داخلش بنشينم از درب عقب

در جلو آنکه نشيند آن تويی     در حقيقت صاحب فرمان تويی

از برای توست کوته آستين     پاچه شلوار من هم همچنين

بهر تو مالم به صورت نيوه آ     يک گرم يا دو گرم يا اين هوا !

ادکلن بر خود زنم پيشت مدام     تا که بوی گل بگيرد هر کجام

ای فدايت ريمل و بی گوديم     وی فدايت لنز و عينک دوديم

من برای توست گر رژ ميزنم     گر جز اين بودست کمتر از زنم

از برای توست اين رژ گونه ام     ورنه بهر غير ديگر گونه ام

خاک پای توست خط چشم من    تا در آيد چشم هر مرد خفن

 لاک ناخن هام ناز شصت تو     ناخن مصنوعيم در دست تو

بهترينها را پزم بهر غذا     پيتزا و شينسل و لازانيا

با دسر بعدش پذيرايی کنم     همرهش يک استکان چايی کنم

ای به قربان تو هرچه با کلاس     ميشوم خوش تیپ بهرت از اساس

بهر تو تیپ جوادی ميزنم     گر نخواهی تیپ عادی ميزنم

گر بگويی اين کنم يا آن کنم      من دقيقا ای عزيز آن سان کنم

من برايت ميشوم اند مرام     گر که باشد سايه تو مستدام

کاش ميشد من ببينم رويکت     واکنم گلسر زنم بر مويکت ...

گفت مامورش که : ای زن ٬ کات کن     کمتر از اين خلق عالم مات کن

چيست اين لاطائلات و طره هات     حاسبو اعمالکن قبل از ممات

بوی کفر آيد ز کل جمله هات     اين چه ايمانيست ارواح بابات !

تیپ تو بوی تساهل ميدهد     نفس آدم را کمی هل ميدهد

حرف های تو خلاف عفت است     بدتر از ايميل و يک صدتا چت است

آنچه کلا عرض کردی نارواست     مفسدالفی الارض بودن هم خطاست

با خدايت مثل آدم حرف زن     گر که قادر نيستی اصلا نزن

از خدا چی چی تصور ميکنی     کين چنين با او تغير ميکنی؟

شل حجابا ! دين ٬ ادا اطوار نيست     جای مانتو کوته سرکار نيست

بايد آموزی کمی علم کلام     حق همين باشد که گفتم ٬ والسلام ...

چون به پايان آمدش مامور حرف     از خجالت آب شد زن مثل برف

گفت : ای مامور حالم زار شد     از مرام خود دلم بيزار شد

حرف تو هرچند توی خال زد    در نگاهم ليک ضدحال زد

از سخنهای تو من دپرس شدم     گر طلا بودم دوباره مس شدم

من پشيمان گشتم از ايمان خود     ميروم اکنون به کفرستان خود

بعد از اين ريلکس ميگردم دگر     کاملا برعکس ميگردم دگر ...

پس سر خود را گرفت و گشت دور     با دلی آشفته و چشمی نمور

ناگهان در توی ره مامور را     تلفن همراه آمد در صدا

يک نفر در پشت خط از راه دور     گفت با مامور که : ای مرد غيور

اين چه برخورديست که مورد پرد     مرده شور اين طرز ارشادت برد

تو برای وصله کردن آمدی     نی برای مثله کردن آمدی

ما برون را بنگريم و قال را     منتها يک خورده ای هم حال را 

اين زنی که تو چنين پرّانديش     فاسد و فاسق پس آنگه خوانديش

هيچ ميدانی که خيلی زوده زود     او فرار مغزها خواهد نمود؟

اين فضای اجتماع حاليه     گرچه هرچه بسته تر تر ٬ عاليه

مصلحت ميباشد اما بعد از اين     باز گردد يک کمی مانند چين

پس به محض قطع اين تلفن بدو     دامن زن را بگير و گو مرو

دامنش را گر گرفتی در مسير      در حد شرعيش اما تو بگير...

رفت مامور از پی زن با دليل     گرچه در ظاهر بسان زن ذليل

ديد زن را در خيابان صفا     رفت پيشش ٬ گفت او را : خواهرا

بعد از اينها ترک قيل و قال کن     با خدا هر طور خواهی حال کن

توی هيچ آداب و ترتيبی مکوش     هر چه ميخواهدت دل تنگت ٬ بپوش* ...

(شاعر : ناشناس)

 

نتيجه ميگيريم که :

عيب رندان مکن ای عابد پاکيزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نيکم اگر بد ٬ تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب يارند چه هشيار و چه مست

همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت ...

 

*: ممکنه از داستان و نتيجه گيری اون ٬ برداشت های مختلفی بشه ... پرداختن به برداشت های ديگر در اين مکان اکيدا ممنوع می باشد !

بين خودمون باشه ...

 

+ | 83/12/18 | 18:11 | حسین

..............................................................................................................

 

همان شد دلشان ...

عاشقی محنت بسيار کشيد      تا لب دجله به معشوق رسيد

نشده از گل رويش سيراب      که فلک دسته گلی داد به آب

نازنين چشم به شط دوخته بود      فارغ از عاشق دل سوخته بود

ديد در روی شط آيد به شتاب      نوگلی چون گل رويش شاداب

گفت:به به چه گل رعنايی است      لايق دست چو من زيبايی است

حيف از اين گل که برد آب او را      کند از منظره ناياب او را

زين سخن عاشق معشوق پرست    جست در آب چو ماهی از شست

خوانده بود اين مثل آن مايهء ناز      که نکويی کن و در آب انداز

خواست کازاد کند از بندش      اسم گل برد و در آب افکندش

گفت:روتا که زهجرم برهی      نام بی مهری بر من ننهی

مورد نيکی خاصت کردم      از غم خويش خلاصت کردم

باری آن عاشق بيچاره چو بط      دل به دريا زد و افتاد به شط

ديد آبی است فراوان و درست    به نشاط آمد و دست از جان شست

دست و پايی زد و گل را بربود      سوی دلدارش پرتاب نمود

گفت:کای آفت جان سنبل تو      ما که رفتيم ٬ بگير اين گل تو !

بکنش زيب سر ٬ ای دلبر من      ياد آبی که گذشت از سر من

جز برای دل من بوش مکن      عاشق خويش فراموش مکن

خود ندانست مگر عاشق ما      که زخوبان نتوان خواست وفا

عاشقان را همه گر آب برد      خوب رويان همه را خواب برد

ايرج ميرزا

نتيجه ميگيريم که :

خوب رويان جهان مهر ندارد دلشان

بيچاره شود هر که شود عاشقشان

روز اول که سرشتند زگل پيکرشان

سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

 

بين خودمون باشه ...

 

+ | 83/12/10 | 1:38 | حسین

..............................................................................................................

 

داستان امروزی (3) ...

صبح جمعه بود ...

از خواب که بيدار شد ديد که بچه ها خوابيدن ولی چيزی نمونده که بيدار بشن و غذا بخوان.مثل هميشه چيزی تو خونه نبود.بابای بچه ها هم اونا رو ترک کرده بود و رفته بود دنبال زندگيه جديد خودش و ديگه کسی نبود که بره و برای بچه ها غذا بياره.يه دستی به سر و صورتش کشيد و رفت دنبال غذا ... رفت اينور ... رفت اونور ... رفت بالا ... اومد پائين ... ولی چيزی پيدا نکرد.آخه برف اومده بود و همه خوراکيا رفته بودن زير برف.نشست روی زمين تا از زير برفا چيزی برای خوردن پيدا بکنه که ناگهان دنيا جلو چشاش تيره و تار شد ....آره .... يه نفر يه گونی کشيد رو سرش و اونو با خودش برد يه جای نامعلوم ... اصلا حالش خوب نبود .... فکر بچه های گرسنه و تنهاش داشت ديوونش ميکرد ...

 چند ساعتی گذشت.يه لحظه احساس کرد که بدنش خيس شده ... اه اه چه بوی رنگی ميومد .... انگار يه سطل رنگ ريخته بودن رو سرش ... ديگه چيزی نفهميد تا اينکه با صدای وحشتناکی به خودش اومد . صدا ٬ صدای يه نفر نبود ٬ انگار کل مردم شهر داشتن داد ميزدن.يه کم دقت کرد ٬ ديد که وسط يه عالمه آدمه ٬ آدمايی که دو گروه شده بودن و هر گروه يه چيزی ميگفتن .... {حمله حمله ٬ ای پرسپوليس ٬ گل بزن ٬ گل بزن ٬ يالا قهرمان } ... { سرور هر چی لنگيه ٬ امير قلعه نوعيه} ... {تو که اون گوشه نشستی ... !!! } ... {تيمم و تيمم ٬ اين بود تيمت ٬ ...!!! } .... حسابی گيج شده بود ... نميدونست قضيه چيه ٬ صدای زياد هم باعث شده بود تمرکزش رو از دست بده . ناگهان يکی پرتش کرد رو هوا ... باور نميکرد ... اون آزاد شده بود ... ميتونست پرواز کنه ... ميتونست اوج بگيره و بره به آسمون ... يه لحظه جوجه هاش اومدن جلوی چشماش و اينکه از صبح تا حالا چيزی نخوردن ... اومد که اوج بگيره ولی نتونست ... چند تا بال که زد ديد که ديگه نميتونه پرواز کنه ... خيلی خسته شده بود ... داشت می افتاد وسط جمعيت ... مردم داد زدن : {بگيرين اون کفتر رو ... بگيرين و کلش رو بکنين .... بگيرين بکشينش} ... ولی اون نمی فهميد مردم چی ميگن .... کبوتر قصه ما ٬ افتاد وسط جمعيت و ..........

چند لحظه بعد ...

اون ديگه نگران بچه هاش  نبود ... چون جوجه هاش اومده بودن پيشش ... آخه اونا هم از گرسنگی مرده بودن ........

*******

بازم داستان ٬ خيلی تلخ تموم شد ... ولی اين داستان تقريبا توی هر دربی تکرار ميشه ... نميدونم چی ميشه گفت ...

 

+ | 83/12/06 | 1:11 | حسین

..............................................................................................................