ديد ماموری زنی را توی راه کو همی گفت : ای خدا و ای اله
تو کجايی تا شوم من همسرت رختخواب آيد بگيرم در برت
تاپ پوشم بهر تو با استريچ جای می نوشم به همراهت سن ايچ
پا دهد صندل برايت پا کنم تا خودم را در دل تو جا کنم
زانتيايت را بشويم روز و شب داخلش بنشينم از درب عقب
در جلو آنکه نشيند آن تويی در حقيقت صاحب فرمان تويی
از برای توست کوته آستين پاچه شلوار من هم همچنين
بهر تو مالم به صورت نيوه آ يک گرم يا دو گرم يا اين هوا !
ادکلن بر خود زنم پيشت مدام تا که بوی گل بگيرد هر کجام
ای فدايت ريمل و بی گوديم وی فدايت لنز و عينک دوديم
من برای توست گر رژ ميزنم گر جز اين بودست کمتر از زنم
از برای توست اين رژ گونه ام ورنه بهر غير ديگر گونه ام
خاک پای توست خط چشم من تا در آيد چشم هر مرد خفن
لاک ناخن هام ناز شصت تو ناخن مصنوعيم در دست تو
بهترينها را پزم بهر غذا پيتزا و شينسل و لازانيا
با دسر بعدش پذيرايی کنم همرهش يک استکان چايی کنم
ای به قربان تو هرچه با کلاس ميشوم خوش تیپ بهرت از اساس
بهر تو تیپ جوادی ميزنم گر نخواهی تیپ عادی ميزنم
گر بگويی اين کنم يا آن کنم من دقيقا ای عزيز آن سان کنم
من برايت ميشوم اند مرام گر که باشد سايه تو مستدام
کاش ميشد من ببينم رويکت واکنم گلسر زنم بر مويکت ...
گفت مامورش که : ای زن ٬ کات کن کمتر از اين خلق عالم مات کن
چيست اين لاطائلات و طره هات حاسبو اعمالکن قبل از ممات
بوی کفر آيد ز کل جمله هات اين چه ايمانيست ارواح بابات !
تیپ تو بوی تساهل ميدهد نفس آدم را کمی هل ميدهد
حرف های تو خلاف عفت است بدتر از ايميل و يک صدتا چت است
آنچه کلا عرض کردی نارواست مفسدالفی الارض بودن هم خطاست
با خدايت مثل آدم حرف زن گر که قادر نيستی اصلا نزن
از خدا چی چی تصور ميکنی کين چنين با او تغير ميکنی؟
شل حجابا ! دين ٬ ادا اطوار نيست جای مانتو کوته سرکار نيست
بايد آموزی کمی علم کلام حق همين باشد که گفتم ٬ والسلام ...
چون به پايان آمدش مامور حرف از خجالت آب شد زن مثل برف
گفت : ای مامور حالم زار شد از مرام خود دلم بيزار شد
حرف تو هرچند توی خال زد در نگاهم ليک ضدحال زد
از سخنهای تو من دپرس شدم گر طلا بودم دوباره مس شدم
من پشيمان گشتم از ايمان خود ميروم اکنون به کفرستان خود
بعد از اين ريلکس ميگردم دگر کاملا برعکس ميگردم دگر ...
پس سر خود را گرفت و گشت دور با دلی آشفته و چشمی نمور
ناگهان در توی ره مامور را تلفن همراه آمد در صدا
يک نفر در پشت خط از راه دور گفت با مامور که : ای مرد غيور
اين چه برخورديست که مورد پرد مرده شور اين طرز ارشادت برد
تو برای وصله کردن آمدی نی برای مثله کردن آمدی
ما برون را بنگريم و قال را منتها يک خورده ای هم حال را
اين زنی که تو چنين پرّانديش فاسد و فاسق پس آنگه خوانديش
هيچ ميدانی که خيلی زوده زود او فرار مغزها خواهد نمود؟
اين فضای اجتماع حاليه گرچه هرچه بسته تر تر ٬ عاليه
مصلحت ميباشد اما بعد از اين باز گردد يک کمی مانند چين
پس به محض قطع اين تلفن بدو دامن زن را بگير و گو مرو
دامنش را گر گرفتی در مسير در حد شرعيش اما تو بگير...
رفت مامور از پی زن با دليل گرچه در ظاهر بسان زن ذليل
ديد زن را در خيابان صفا رفت پيشش ٬ گفت او را : خواهرا
بعد از اينها ترک قيل و قال کن با خدا هر طور خواهی حال کن
توی هيچ آداب و ترتيبی مکوش هر چه ميخواهدت دل تنگت ٬ بپوش* ...
(شاعر : ناشناس)
نتيجه ميگيريم که :
عيب رندان مکن ای عابد پاکيزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيکم اگر بد ٬ تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب يارند چه هشيار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت ...
*: ممکنه از داستان و نتيجه گيری اون ٬ برداشت های مختلفی بشه ... پرداختن به برداشت های ديگر در اين مکان اکيدا ممنوع می باشد !
بين خودمون باشه ...